جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
منم میتونم یه روز.......
ای کاش منم می تونستم . . .

وقتی این عکسو دیدم خیلی حسودیم شد

به اینکه اون عجب جرئتی داشت که بالاخره کارو تموم کرد اما من...

اما من هنوز دو سه تا چیز واسه ی رو زمین موندن دارم

کشیدن اون تیغ روی رگ گرچه خیلی سریع اتفاق می افته اما خیلی شجاعت می طلبه

می طلبه که آدم به کلی از آدما و چیزای زمینی دل ببره

اما من هنوز دو سه نفری رو می شناسم که می تونن خنده رو به لبای خشکم هدیه بدن

گرچه که خودشون نمی خوان . . . .

یعنی میشه منم یه روز پرواز کنم ؟

جواب یادتوون نره ها؟؟؟

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
دلم واست تنگ شده

 

 

دلم واست تنگ شده

تو رو دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما...اما

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره

حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت

هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره

حسود نیستم به خدا من

نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟

دوستت ندارم اما

وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم

باور کن دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا چشای نازت

میاره آسمونو یادم

به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی

حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟

تو... مث همیشه بی خیال

من توقعام رو زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک

دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم

می دونم که دیگه دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم

منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه

نکنه؟؟؟

آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟

اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟

آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم

ولی تو باور کن

که... که.......که